فقط رفتم که خدا بدهکارم نباشد...

هر چند این زمانه ...دلم تنگ است

امروز بی بهانه دلم تنگ است

مجنون قصه های تو خود را کشت

یعنی که عاشقانه دلم تنگ است

من کوچه کوچه کوچه دلم تاریک

من خانه خانه خانه دلم تنگ است

در من تمشک بوسه نمی روید

زخمی بزن جوانه ! دلم تنگ است

باران ترانه های لبم را شست

باران ... لبم ...ترانه... دلم تنگ است

سر را به شانه های که بسپارم ؟

آه ای کدام شانه ! دلم تنگ است

از بهشت بر می گردم،خبری نبود...

هم خوابگی با مهوشان پاداش بندگی ام بود،

بوی تنت را هیچ حوری ای نمی داد،

رغبت بوسه ی هیچ یک را نداشتم،فقط رفتم که خدا بدهکارم نباشد!

...

تقصیر تو نبود،خودم خواستم کنار آرزوی آمدنت اردو بزنم

خودم خواستم چراغ قدیمی آرزوها را زنده نگه دارم!

حالا دیگر نه من دینی به گردنت دارم و نه تو چیزی بدهکار این همه ترانه ای...

کسی که مهربانی نگاهت را 

با دنیا عوض نمی کند

هنوز هیچ چیز نشده...

دلتنگت شده!!!!!

مادر!

آخه من هیچی ندارم که نثار تو کنم

تا فدای چشای مثل بهار تو کنم

می درخشی مثل یک تیکه جواهر توی جمع

من می ترسم عاقبت یه روز قمارت بکنم

من مثل شبهای بی ستاره ، سرد و خالی ام

خب می ترسم جای عشق ؛ غصه رو یار تو کنم

تو مثل قصه پر از خاطره هستی نمی خوام ، 

منه بی نشون تو رو نشونه دارت بکنم

تو که بی قراره دیدن شب و ستاره ای

واسه دیدن ستاره بیقرارت بکنم

مثل دریا بیقراری ، نمی تونی بمونی. 

من چرا مثل یه برکه موندگارت بکنم؟

من مثل شبهای بی ستاره سرد و خالی ام

خب می ترسم جای عشق غصه رو یارت بکنم

تو مثل قصه پر از خاطره هستی. نمی خوام ، 

منه بی نشون تو رو نشونه دارت بکنم

تو بگو ، خودت بگو با تو بمونم یا برم

آخه من هیچ نمی خوام که غصه دارت بکنم

***سیاوش قمیشی***

دلگیر میشوم ....

آن گاه :

که میبینم چه بی پروا فنجان از لبانت کام میگیرد !!

آن گاه :

که با هر بوسه از لبانت پر از تو و خالی از خویش میشود ..!

دلگیر میشوم....!!

کسی که ادعای عشق توراداشت اماآزارت می داد،

این روزها

گربه های بی جفت وپیشیمانی وندامت خویش راتجربه می کندو

غزل های دور ریخته ات رامرور می کند.

سطلی پر از قافیه های مچاله 

و ردیف های بلند « دوستت دارم » !!! 

واکنون من غزل های تازه وترانه های عاشقانه ات رازرنوشت کرده قاب می کنم

ازتک تک ردیف های بلند« دوستت دارم » خاطره های ناب می سازم 

برقافیه های مچاله ات مرهم می نهم وشعرنومی گویم. 

تو رویش یک حس قشنگی که دلاویزترین شعرجهان نام توست. 

باور نکن تنهاییت را من در تو پنهانم تو در من 

از من به من نزدیک تر تو از تو به تو نزدیک تر من

باور نکن تنهاییت را تا یک دل و یک درد داریم 

تا در عبور از کوچه عشق بر دوش هم سر می گذاریم 

دل تاب تنهایی ندارد باور نکن تنهاییت را 

هرجای این دنیا که باشی من با توام تنهای تنها 

من با توام هرجا که هستی حتی اگر باهم نباشیم 

حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم 

این خانه را بگذار و بگذر با من بیا تا کعبه دل 

باور نکن تنهاییت را من با توام منزل به منزل
بگذار آن باشم

که با تو در کوهسار گام بر میدارد

بگذار کسی باشم

که بی دغدغه با او سخن می گویی

بگذار کسی باشم

که در غم سوی او میایی

بگذار کسی باشم

که در شادی با او میخندی

بگذار کسی باشم

که به او عشق می ورزی.
بگو دومرتبه این را که: «دوستت دارم»
دلم هنوز به این جمله‌ی شما گرم است

بیا گناه کنیم عشق را... نترس خدا
هزار مشغله دارد، سرِ خدا گرم است

من و تو اهل بهشتیم اگرچه می‌گویند
جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است
...
به من نگاه کنی؛ شعرِ تازه می‌گویم
که در نگاه تو بازارِ شعرها گرم است
تا کی در انتظار گذاری به زاری ام؟

باز آی بعد از آنهمه چشم انتظاری ام

دیشب بیاد زلف تو در پرده های ساز

جانسوز بود شرح سیه روزگاری ام

بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود

دیشب که ساز داشت سر ناسازگاری ام

شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد

چشمی نماند شاهد شب زنده داری ام

طعم شکار آهوی سر در کمند نیست

ماند به شیر، شیوهء وحشی شکاری ام

شرمم کشد که بیتو نفس میکشم هنوز

تا زنده ام بس است همین شرمساری ام
/ 0 نظر / 23 بازدید