دام بگذاری اسیرم...

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟
تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟
مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟
مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟
خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟
شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟
.........

بده دستاتو به من تا باورم شه پیشمی
میدونم خوب میدونی تو تار و پود و ریشمی

تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده من
چرا من نگذرم از یک پوست و خون به اسم تن

تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم
ممنونم اجازه دادی باتو زندگی کنم

نمیدونم چی بگم که باورت بشه جونمی
توی این کابوس درد رویای مهربونمی

وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ میشه باز
عشق تو تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز

به جون خودت که بی تو از نفس هم سیر میشم
نمیدونم چی میشه بدجوری گوشه گیر میشم

ممنونم که بچه بازیهامو طاقت میکنی 
هرچقدر بد میشم اما تو نجابت میکنی

هرکجای دنیا باشم بامنی و درمنی
نگران حال و روزم بیشتر از خود منی

...

حس آشنایی زیاد تو از کجا می آید؟

انگار دنیا را با تو گشته ام. دلتنگت که می شوم نمی دانم دلتنگ کدام بودنت هستم.

فقط می دانم که شدیداً بی تاب بودنت هستم

...

من به دنبال کسی می گردم

که دلش از یاس است

چشم هایش به صفای گل سرخ ،

دست هایش پلی از احساس است...

من به دنبال کسی می گردم

که سر انجام نگاهش آبیست

سینه اش داغ شقایق دارد ،

آسمان دل او مهتابیست ...

من به دنبال کسی می گردم که غمش را با من تقسیم کند...من دلم را با او ..و دوتایی پس از آن به تماشای بهاری برویم که شقایق ها را امسال به صحرا بخشید...

من به دنبال کسی می گردم که کم اش را با من تقسیم کند...من ولی توشه احساس دلم را با او...و دوتایی پس از آن به سرا پرده جویی برویم که ز جود..همه هستی باریک خودش را هر لحظه به صحرا بخشید...

من به دنبال کسی می گردم ...اشک خود را با من تقسیم کند..من ولی غنچه لبخند دلم را با او و دوتایی پس از آن یار و همراه نسیمی بشویم که تبسمهایش را با لطف به گلها بخشید...

من به دنبال کسی می گردم که سکوتش را با من تقسیم کند..من هیاهوی دلم را با او..و دوتایی پس از آن دل به آواز تذروی بدهیم که سروش سخنش را با عشق به جانها بخشید...

من به دنبال کسی می گردم که شبش را با من تقسیم کند من ولی شعله فانوس دلم را با او...و دوتایی پس از آن به ملاقات طلوعی برویم که سپیدی ها را هر روز به دنیا بخشید..
...

ای آرزوی این دل بینا چگونـــه ای؟

وی مونس دل من تنها چگونه ای؟

ای نور چشم مهر و گل بوستان حسن

ما بی تو درهمیم تو بی ما چگونه ای؟

...

شاید از مد افتاده باشد
شاید دیگراندازه ام نباشد
اما همچنان عطر خاطره میدهد
پیراهنی که روی شانه هایش اشک ریخته ای!!!
شایدحرفهایم تکراری شده باشد
امادوست دارم این آستینی راکه اشکهای انتظارم راباخوددارد.

...

نه از فلسفه کــــــلامی میدانم 

و نه منطـــق .. 

میگـــنجد در کلام من 

بـــــی استدلال دوستت دارم !.. 

وه کـــه ، دوست داشتن 

چه کلام کــــــــــــــاملـــی ست ! 

و من چقدر .. 

دلـــــــــــم .. 

تنگ ِ دوست داشتن تــــــوست ! ...

...

بازوانت را به مستی حلقه کن بر گردنم
تا بلرزد زیر بازووان سیمینت تنم
چهره ی زیبای خود را از رخ من وا مگیر 
جز به آغوش چمن یا دامن من جا مگیر
راز عشق خویش را آهسته خوان در گوش من
من تورا تا بیکرانها من تورا تا کهکشانها 
از زمین تا آسمانها دوست دارم میپرستم
من تورا همچون پرستو یاسمن ها نسترنها 
من تو را با آنچه هستی دوست دارم میپرستم

...

وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود

با سار ِ پشت پنجره جایم عوض شود 

هی کار دست من بدهد چشم های تو

هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود 

...

شد شبیه‌ رهگذری‌ باد، از درخت‌ 

آرام‌ سیبِ کوچکی‌ افتاد از درخت‌

افتاد پیشِ پای‌ تو، با اشتیاق‌ گفت:

ای‌ روستای‌ شعر تو آباد از درخت،

امسال‌ عشق‌ سهم‌ مرا داد از بهار

آیا بهار سهم‌ ترا داد، از درخت؟

امشب‌ دلم‌ شبیه‌ همان‌ سیب‌ تازه‌ است‌

سیبی‌ که‌ چید حضرت‌ فرهاد از درخت‌

کی‌ می‌شود که‌ سیب‌ غریبِ نگاه‌ من‌

با دستِ گرم‌ تو شود آزاد از درخت‌

چشمان‌ مهربان‌ تو پرباد از بهار

همواره‌ رهگذار تو پرباد از درخت‌

امروز آمدی‌ که‌ خداحافظی‌ کنی‌

آرام‌ سیب‌ کوچکی‌ افتاد از درخت!

...

سالها بود دلم یخ زده بود

و به دنبال کسی می گشتم

که بسوزاند و نابود کند جسمم را

و از این عالم خاکی ببرد روحم را



سالها بود به خود می گفتم:

کو ؟ که تا چشمی باز . . .

قلب من را به تماشای صداقت ببرد

ذره ای عطر عطوفت بچکاند به دلم



تا که آن روز ترا دیدم من

کوله ی عشق به پشتم بستی

باتوم مهر به دستم دادی

تا سر چشمه ی دوم بردی

و در آن چشمه مرا غسل محبت دادی



این تو بودی که خدا را آن روز

در دل کوه نشانم دادی

از ته دره صدایش کردی

خدا.........................

تو « خدا » می گفتی

کوه می گفت: خود آ آ آ آ آ آ آ آ آ



من به « خود آ »مدم آنروز دگر

....... و خدا

یادگاریست که آن روز به من دادی تو

دلم آتشکده ی مهر خدا شد آن روز


.... و از آن روز به بعد

یادت آمیخته با یاد خداست

و «خدا» مونس و « محبوب » من است

وخدایی که خداهست هنوز

...




/ 0 نظر / 17 بازدید