یا تو یا هیچ کسی دیگه...

بخاطر تو می خونم، یا تو یا هیچ کس دیگه

قدر چشاتو می دونم، یاتو یا هیچ کس دیگه

بخاطر تو می شکنم، یا تو یا هیچ کس دیگه

من از تو دل نمی کنم، یا تو یا هیچ کس دیگه

می خوام بگم دوست دارم، یا تو یا هیچ کس دیگه

بی تو نفس کم میارم، یا تو یا هیچ کس دیگه 

دیشب دلم گرفته بود مثل هوای بارونی

دلم هواتو کرده بود،هوای شیرین زبونیت 

دلم می خواست گریه کنم بگم که سخته تنهایی 

ای هم صدا،ای آشنا بگو که پیشم می مونی

نمی دونم چه حالی وکجایی و چه می کنی

ولی صدات تو گوشمه می گی که اینجا میمونی

رفتم کنار پنجره گفتم شاید ببینمت

دیدم محاله دیدنت ،چون گل باید بچینمت 

رو صندلی نشستمو یهو دیدم یه قاصدک اومد پیشم

خبر آورد ای آشنا یه رازی رو بهت بگم؟

گفتم بگو،آهی کشید اومد نشست رو شونه هام 

یواشکی چشماشو بست تا نبینه اشک چشام 

از تو همش شکوه می کرد،با اشک گرم و دل سرد 

می گفت که یادت نمی یاد اون روزای آخرو ؟

چه قدر دلش می خواست نگاش کنی،صداش کنی،

بهش بگی دوسش داری،به شرطی تنهاش نذاری

تا اومدم بهش بگم برو بگو دوسش دارم،پاش می شینم 

دیدم که اون رفته بود و منم دارم خواب می بینم

ازم پرسید به خاطره کی زنده هستی؟

با اینکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو"، بهش گفتم : "بخاطر هیچکس" 
پرسید : پس به خاطره چی زنده هستی؟ با اینکه دلم داد میزد "به خاطر دل تو"،
با یه بغض غمگین بهش گفتم: "بخاطر هیچی" 

ازش پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ 
در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود
گفت : به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است

دلتنگ با تو بودنم ، اما نمی شود

بغضی نشسته توی دلم وا نمی شود

چشمت هزار جمله به من گفت.ناب ناب

چشمت هزار جمله که معنا نمی شود

این هم قلم.دو بال برای خودت بکش

یا می شود که پر بکشی یا نمی شود

هی فکر میکنم که غزل دست و پا کنم

دستم به احترام قلم پا نمی شود

خانم اجازه ، بوی مرا میدهی ولی

من مانده ام چرا من و تو ما نمی شود؟ 

فرقی ندارد بی‌تو غیبت یا حضورم

در حسرت پرواز با مرغابیانم

چون سنگ‌پشتی پیر در لاکم صبورم

آخر دلم با سربلندی می‌گذارد

سنگ تمام عشق را بر خاک گورم

گفتنیها کم نیست ، من و تو کم بودیم
خشک و پژمرده ، تا روی زمین خم بودیم
گفتنیها کم نیست ، من و تو کم گفتیم
مثل هذیان دم مرگ ، از آغاز چنین ،‌درهم و برهم گفتیم
دیدنیها کم نیست ، من وتو کم دیدیم
چیدنیها کم نیست ، من و تو کم چیدیم
من و تو ،‌ اما در میدانها
اینک اندازة‌مان می‌خوانیم
ما به اندازة‌ما می‌گوییم ،‌ما به اندازة‌ما می‌روییم
من و تو خم نه و درهم نه وکم نه ،‌که می‌باید ،‌با هم باشیم
من و تو حق داریم در شب این جنبش
نبض آدم باشیم
من و تو حق داریم که به اندازة‌ ما هم شده
با هم باشیم
گفتنیها کم نیست
تو را از شیشه می‌سازد، مرا از چوب می‌سازد
خدا کارش درست است‌، این و آن را خوب می‌سازد
تو را از سنگ می‌آرد برون‌، از قلب کوهستان‌
مرا از بیدِ خشکی در کنار جوب می‌سازد
در آتش می‌گدازد، تا تو را رنگی دگر بخشد
به سوهان می‌تراشد تا مرا مطلوب می‌سازد
تو را جامی که از شیر و عسل پُر کرده‌اش دهقان‌
مرا بر روی خرمن برده خرمنکوب می‌سازد
تو را گلدان رنگینی که با یک لمس می‌افتد
مرا گرد سرت می‌چرخم و جاروب می‌سازد
تو از من می‌گریزی باز هم تا مصر رؤیاها
مرا گرگی کنار خانة یعقوب می‌سازد
مرا سر می‌دهد تا دشت‌های آتش و آهن‌
و آخر در مصاف غمزه‌ای مغلوب می‌سازد
خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی در پی‌
یکی را شیشه می‌سازد، یکی را چوب می‌سازد 
/ 0 نظر / 12 بازدید